حسن سيد اشرفى
519
نهاية الوصول ( شرح فارسى كفاية الأصول ) ( فارسى )
ناطق را فصل حقيقى بگيريم كه دخول نوع در فصل مىشود و چه فصلى را فصل حقيقى ندانسته بلكه از لوازم فصل و اظهر خواصّ آن بدانيم « 1 » باز دخول نوع در لازم و اظهر خواصّ خودش مىشود كه در نظر همه باطل است . « 2 » ولى اگر تالى را انقلاب قضيّهء ممكنه به ضروريه بگيريم ممكن است همانند صاحب فصول جواب داده شود كه موجب انقلاب قضيّهء ممكنه به ضروريه نمىشود . زيرا همانطور كه « الانسان ضاحك » از ابتدا قضيّهء ممكنه بود قضيّهء « الانسان انسان له الضّحك » نيز ممكنه است . چرا كه در اينجا انسان با قيدش « له الضّحك » كه صفت ممكنه بوده حمل بر انسان مىشود . بنابراين ، محمول به اعتبار قيدش « له الضّحك » نيز ممكنه است و « انسان » مجرّد از قيدش « له الضّحك » حمل بر « الانسان » نشده تا لزوم حمل شىء بر خودش لازم بيايد و قضيّه به يك قضيّه ضروريه منقلب شود . پس اگر تالى در شرطيّهء دوّم ، انقلاب قضيّهء ممكنه به ضروريه قرار داده شود جاى جواب دارد همانطور كه صاحب فصول جواب داده است ، ولى اگر تالى ، لزوم اخذ نوع در فصل قرار داده شود فسادش مورد اتفاق همه است . 471 - نظر مصنّف در خصوص بسيط يا مركّب بودن مشتقّ چيست و به چه دليل ؟ ( ثمّ انّه يمكن . . . فى مفهومه ) ج : مىفرمايد : « 3 » براى بسيط بودن مشتقّ مىتوان استدلال كرد : اگر مركّب باشد بايد وقتى مشتقّ را صفت براى ذاتى قرار داده و گفته شود : « زيد الكاتب قائم » زيدى كه كاتب است قائم مىباشد . دو موصوف به ذهن خطور كند . چرا كه « الكاتب » يعنى « شىء له الكتابة » اگر مفهوم شىء جزء معناى مشتقّ باشد و « ذات له الكتابة » اگر مصداق شىء
--> ( 1 ) - چنان كه مصنّف « ناطق » را فصل حقيقى براى « انسان » ندانست و آن را از لوازم و اظهر خواصّ انسان مىداند . ( 2 ) - چرا كه فصل براى تميز نوع از ساير انواع است حال چگونه مىتواند نوع جزء معناى فصل باشد ؟ ( 3 ) - نظر مصنّف بر بسيط بودن مشتقّ مىباشد .